مثل باقی گل ها،
از خاک روییدند.
گرمای آفتاب، نوازش باد، طراوت آب،
قد کشیدند.

هنوز خواب بودند، در خواب غنچه بودن، در رویای شکفتن.
در خواب بودند، که دستی چیدشان،
در خواب بودند، که بردندشان.

هر کدام در گوشه ای، هر کدام در دنیایی:

یکی روی سنگ خیس کنده کاری شده ای
یک نام و دو تاریخ و چند بیت شعری -
چشم گشود.

یکی در دست سوزان عاشقی، زیر نگاه سنگین معشوقی
در سایه ی واژه ی سرخ عشق -
چشم گشود.

یکی زندگی را سرد دید. سرد سرد.
یکی زندگی را گرم دید. گرم گرم.

هردو، در عمر کوتاه خود، خوش بوییدند و زود پژمردند،
مثل باقی گلها.

دسته ها : شعر
پنج شنبه سیم 10 1389

پسر سوار تاکسی شد. داشت به جوانی که جلو نشسته و شالگردن را سخت به دور خود پیچیده، نگاه می کرد که چشمش به کاغذی خورد که به شیشه ی جلوی ماشین چسبانده شده بود، طوری که همه ی مسافران بتوانند بخوانندش. رویش نوشته شده بود راننده ناشنواست و بعد هم توضیحاتی دیگر. مثلا اینکه اگر خواست پیاده شود باید با حرکت دست به راننده بفهماند و اینکه کرایه ی خط چهارصد تومان است.

به مقصدش رسید. از راننده ی ناشنوا تشکر کرد و از او خواست بایستد که پیاده شود. کرایه اش را هم داد. در این فاصله که راننده ی ناشنوا باقی پول را پس بدهد، جوان شالگردن به خود پیجیده، در حالی که از بالا آمدن گونه ها و ابرو هایش معلوم بود که دارد می خندد، به پسر گفت : «مگه نمی بینی نوشته راننده ناشنواست. چرا الکی تشکر می کنی؟» پسر بدون تأمل، طوری که انگار خودش به این موضوع قبلا فکر کرده باشد، گفت: «او کر هست ولی من که لال نیستم.» راننده ی ناشنوا باقی پول پسر را داد.
پسر از راننده ی ناشنوا خدا حافظی کرد و رفت.
جوان شالگردن به خود پیچیده، شالش را محکم تر کرد.
راننده ی ناشنوا به تاکسیرانی در خط خود ادامه داد.

دسته ها : داستان کوتاه
پنج شنبه سیم 10 1389
X